به نام خداوند جان و خرد
قصه یه بندر....
قصه،قصه دیو دو سر و قصه شهر زادها و پریها نیست . قصه سرگذشت ما و شماست .اینکه از کجا آمده ایم و به کجا در حرکتیم .
قصه را زیادی جدی نگیرید .همانگونه که گذشتگان ما قصه را هیچوقت جدی نگرفتند .
قصه ها را معمولا قصه بافها سر هم می کنند .اشکال نداره شما هم فکر کنید که من قصه بافم .یا اصلا من یک خیال پرداز سردرگمم .
قصه از اونجا شروع شد که سکوت عمیق و طاقت فرسای بندر با صدای فرود آمدن هواپیمایی کوچک شکست.
پستچی بندر طبق معمول به همراه موتور سیکلت خود را به هواپیما می رساند تا شاید نامه ای برای مردم بندر آمده باشد و نامه ها را تحویل بگیرد .....
قصه از اونجا شروع شد که مردم بندر در شمال شهر خود شاهد محلی بودند با عنوان ((مرکز صداوسیما )) که به گفته خودشان این مرکز از مجهز ترین مراکز صدا و سیما کشور بوده و نزد همگان زبانزده بوده و قبول خودشون بهترین گیرنده ها و فرستنده های رادیویی و تلو یزیونی را در بندر خود داشته اند ........
قصه از اونجا شروع شد که مردم بندری که دارم ازش حرف می زنم اداره ای داشته اند به نام(( اداره بندر))
که بیشتر به مسایل بندری و صیادی و تجاری مردم می پرداخته !....
راستش را بخواهید حقیر اطلاعات زیادی در مورد این اداره در دست ندارم و فقط بنا به شنیده ها ،اوضاع صیادی مردم توسط این اداره کنترل می شده .....
قصه از اونجا شروع شد که بندر قصه ما مرکز یکی از شهرستانهای استان بوشهر بوده و کلی مناطق مختلف زیر نظر داشته مناطقی مثل کاکی ،ریز،کبگان و کردوان و این شهرستان دارای وسعتی عظیم بوده و همه چیز به روال معمول پیش می رفته ......
بندر قصه ما رفت و رفت ورفت تا که رسید به امروز .......
بندر این قصه ما دیگه سکوتی ندارد که توسط صدای فرود هواپیمایی بشکند یا بهتر بگویم بندر قصه دیگه اصلا فرودگاهی نداره که هواپیمایی اونجا بنشیند و دیگر پستچی بندر مجبور نیست با موتور سیکلت خود جهت دریافت نامه ها به سوی فرودگاه برود امروز بندر قصه ما تو فرودگاه خود محله ای درست کرده به نام محله فرودگاه !! جای شکر باقی است که هنوز لااقل اسم فرودگاه رو اون محله مونده ...
بندر قصه ما رفت و رفت وبازم رفت تا اونجا که دیگه از تماشای شبکه استانی ،استان خودش محروم شد چه رسد به تماشای دیگر کانال های کشوری .بندر قصه ما نمی تونه مثل دیگر بنادر استان کانال اختصاصی استان خودش رو به نظاره بنشیند و اینگونه بود که صداو سیمایی با آن همه امکانات ....راستی امکاناتی که می گفتید چه شده ؟ یکبار از شخصی سئوال گرفتم که تجهیزات صداوسیمای شهرمان را چه شده که نامبرده پاسخ داد بنا به گفته مسئولین به مرکز فرستاده شده اند .....امان از ماهواره .....
بندر قصه ما بازم رفت و رفت ورفت تا که شد بزرگترین بندر صیادی کشور، بندری دارای یک اسکله بسیار بزرگ .اسکله ای که هرروز دهها فروند لنج وکشتی در آن پهلو می گیرند .اما دیگه بزرگترین بندر صیادی کشور اداره ای به نام اداره بندر ندارد .شاید دلیل نداشتن این اداره این باشد که بزرگترین اداره بندر صیادی کشور اداره بندر را برای چه می خواهد ؟
بندر قصه ما همون مرکز شهرستان ،به شهرستانهای همجوار کمک بلاعوض کرده ! و تعدادی از روستاها و بخش های خود را به شهرستانهای دشتی و کنگان عطا نموده ،،کاکی روزگاران قدیم دیر حالا شده بخش مهمی از شهر ستان دشتی و برای خودش کلی برو بیا دارد.کبگان و کردوان ماهم به تبعیت از کاکی به این شهرستان همجوار پیوسته اند تا ما در کنار اینها شاهد پیوستن ریز به شهرستان جم باشیم و اینگونه بود که شهرستان قصه ما هر روز کوچک تر از دیروز !!!!
و بندر قصه ما هنوز به راه خود ادمه می دهد......
اما به عنوان یک جوان امروزی اگر یکی از من بپرسد (البته شخص سئوال گیرنده کسی باشد که بین دهه 30تا 60در این شهر سکونت داشته ) که فرودگاه شما کجاست ؟چرا رادیووتلوزیون شما شبکه ها را خوب دریافت نمی کند؟اداره بندر شما کجاست ؟چرا مردم کاکی ،کبگان و ریز برای کارهای اداری له شهر شما نمی آیند ؟گمرک شما کجاست ؟به نظر شما چه چوابی به این شخص باید بدهم ؟
اما اگر همین شخص از من بپرسد شما بیمار اورژانسی خود را به کجا می برید می توان در پاسخ به ایشان بگویم که شهرستان همجوار !!یا اگر دوباره پرسید جوانان شما برای تحصیل به کجا می روند ؟ اینبار محکمتر از قبل می گویم شهرستان همجوار چرا که بجای یک دانشگاه دو تا دانشگاه هم دارد !!
من نمی دونم ادامه قصه ام را چطور تموم کنم ...راست می گم به خدا با چگونه تمام کردن قصه دچار مشکل شده ام شما مرا ببخشید و خودتون آخر قصه مرا سر هم کنید .........
حمید شعرانی